میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۶ مطلب با موضوع «خاطرات فرشی» ثبت شده است

این گل های سرخ ...

مرحوم دکتر شریعتی می گوید : « ماد موازل میشن » که یک زنِ تیزهوش و خوش فکری است ، به عنوانِ خبرنگارِ اومانیته ، به خاورمیانه سفر کرده بود. در بازگشت از او پرسیدم که: چه برداشتی از این سفر دارید؟ در ضمنِ مشاهداتِ دقیقی که از یک سفرِ کوتاهش داشت از این قبیل که « من همیشه آرزو می‌کردم که یک قالی زیبا و ظریفِ ایرانی در اتاقم داشته باشم امّا وقتی کارگاه‌های قالیبافی را در ایران دیدم حتّی از تصوّر آنکه بر روی قالی ایرانی پا بگذارم تمام بدنم می ‌لَرزد. این گُل‌های سرخ و خوشرنگِ قالی‌های شما از سرخی گونه ‌های زردِ دختر بچّه‌ های معصوم رنگ می ‌گیرند . انگشت‌های ظریف و لاغرِ این اطفالِ غمگین و پَژمرده را در لا به‌ لای هر گِرهی می ‌بینم. این تعبیرِ رُمانتیک من نیست، متنِ شعری است که آن‌ها هنگامِ کار در آن دخمه ‌های تاریک و مرطوب می‌ خوانند»، و سپسِ متنِ سرودی را که قالیبا‌فان ایرانی با خود زمزمه می ‌کنند و او یادداشت کرده بود به فرانسه خواند و من که خود ایرانی ‌ام و بزرگ شدۀ شهر قالی و مدّعی آشنایی با توده ، شرمگین شدم که این زمزمه را بارها شنیده ‌ام و هرگز در اندیشۀ آن نبودم که ببینم چه می ‌گویند و این زن فرانسوی که فارسی هم نمی ‌داند ، در یک سفر سه روزه به ایران، تماماً آن را یادداشت کرده است.


 مجموعه آثار 4 ( بازگشت ) ، دکتر علی شریعتی ، انتشاراتِ الهام ، چاپ چهارم ، پاییز 1373 ، ص 297 ـ 298


برگرفته از وبلاگ خطه فریومد | فرومد

ادامه مطلب...
۱۳ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

گل ها و اشک ها

یک روز صبحِ تابستان هم در حیاط از خواب افتاده بودم باید بلند می ­شدم و برای قالیبافی می ­رفتم . همینطور در حالِ خلسه بودم که احساس کردم نسیمِ خُنکی آمد و بر من وزید ، احساس خوشایندی به من دست داد ولی با خودم گفتم : چرا این نسیم فقط پاهایم را نوازش کرد و خُنکای آن بر بدنم نخورد ؟ تازه متوجّه شدم ، نسیم نبوده ، باران بوده است !  
وقتی برادرم هم تعطیل شد قرار شد او هم بیاید با ما کار کند ، پدر و مادرم با صاحبکار طیّ کردند که مزدِ من ، روزِ چهل ریال ( چهار تومان ) باشد و مُزدِ برادرم هر روز شصت ریال ( شش تومان ) .  
ما در قالیبافی با رنگها و ابزار و اصطلاحاتِ مختلف آشنا می­ شدیم ، سبز ، لاکی ، سُرمه­ ای ،نخودی ، تُخماشی / تخم ماشی ، ... نقشه ­خوانی ، گُلچین ، جاخود ، پیشرفت ، پیشامد ، تار ، پود ، سِپود ، تون ، القاج ، القاج ­کش ، آرا ، دارِ قالی ، پرداخت ، دَفَه ، قلّاب و ... .
در همین ایّام بود که من یک مداد رنگی « آبی روشن » داشتم و با آن نقّاشی می ­کشیدم ، بعد یک مداد رنگی « زرد » هم یافتم ، من دو رنگ داشتم و بهتر می ­توانستم نقّاشی بکشم ، به تجربه دریافتم که از ترکیبِ آن دو رنگ ، « رنگِ سبز » هم به دست می­ آید ، پس من با دو مداد رنگه ، سه رنگ داشتم . زرد و آبی را به هم می­ زدم ، سبز می ­شد . من در این سنّ و سال در زمستانها که برف می ­آید و روی کوههای خاکی یا قهوه ­ای می­ نشیند به یادِ آن دورانِ خودم می ­افتم ، احساس می ­کنم ، خـدا هم نقّـاشی می ­کند ، او « برفِ سفید » را بر روی این تپّه ­های « قهوه ­ای یا خاکی » می ­نشاند تا در بهار این تپّه­ ها « سبز » شود !
وقتی دستمان بُریده می ­شد ، مقداری پُرزِ قالی را آتش می­ زدیم و روی زخم می­ گذاشتیم و با آن پانسمان می کردیم .

ادامه مطلب...
۰۳ مهر ۹۳ ، ۲۱:۱۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

اسفند یعنی شستن گل‌های قالی


نمی‌دانم اسفند برای شما چه مفهومی دارد؟ اما برای من یعنی شکار یک روز آفتابی و پهن کردن فرش‌های سبز کاشمر یا فرش‌های زرشکی کاشان در وسط حیاط یا در کوچه‌ای خلوت و آب‌گرفتن به آن و شستن و شستن تا آمدن بهار آسان شود.
اما گل‌های قالی خود اعلام بهار است به خانه‌ی یک ایرانی. در هر کجای ایران که زندگی کنی چنین بهاری در خانه داری. در کویر یا کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی البرز و زاگرس...
بخش بزرگی از کشور ما ایران در دل کویر است و هنرمندان قالی‌باف، با نقش و نگارهای فرش، رنگ و تازگی و گل و ریحان به خانه‌ها می‌آورند. داشتم می‌گفتم قصه‌ی آن اسفندها را. فرش‌ها را که پهن می‌کردیم باید آن‌ها را می‌خیساندیم.
چه کیفی داشت، شستن‌ گل‌هایی که از زمستان و دوده‌ی بخاری‌ها چغر شده‌ بودند و سیاه. پارو کشیدن و وقت خسته شدن، بهانه آوردن که فردا امتحان دارم.
سُر خوردن روی کف‌ها... حباب‌ها کدورت و سیاهی را از روی قالی می‌زدودند.
طرح‌های قالی زیبا هستند، گویی شعرهایی هستند که به زبان تصاویر سروده شده‌اند. طرح‌های شاه‌عباسی همراه طرح‌های اسلیمی‌، اسلیمی‌های دهن اژدری، نقش‌های گلدانی، طرح‌های درختی، درختی‌های حیوان‌دار، بته جقه، بته سنندجی، بته افشاری، طرح‌های خشتی و طرح‌های محرابی...
و اگر باران می‌گرفت و برف می‌آمد که فرش‌ها باید چند صباحی روی دیوارهای شهر باقی‌ می‌ماندند. چهره‌ی شهر آن روزها زیبا بود. روی هر دیوار یک تابلوی زیبا با نقش‌های فرشی مزین می‌شد.
سرخ ،سبز و آبی... اسفند، چنین شناسنامه‌ای داشت. هنوز هم در شهرهای کوچک این تصویر زیبا دیدنی است. اما حالا در اتوبوس ومترو مدام تبلیغات کاغذی قالی‌شویی به دستت می‌دهند. هر کدام هم شعاری دارند.
تحویل به شکل لول و اتو شده، رنگ‌برداری، ریشه‌زنی، رفع سوختگی، شست‌شوی انواع فرش ابریشم و گل ابریشم، شست‌شوی مبل و موکت...قالی‌شویی مجهز به گرم‌خانه‌ی گازی، شستن فرش‌های شما با شامپوهای خارجی و براق‌کننده، قالی‌شویی با دستگاه‌های تمام اتوماتیک،‌ خدمات رفو‌گری، قالی‌شویی با اصول مذهبی...
این روزها، روزهای اسفند،ماه قالی‌شستن است. اولین رکن خانه‌تکانی. آماده شدن برای رسیدن عمو نوروز...
راستی سری به گل‌های قالی‌ خانه‌تان بزن ، شاید نیاز به تیمار دارند. خدا کند که این تابلوی بهاری از خانه‌های ایرانی کم نشود.

همشهری آنلاین: فریبا خانی

ادامه مطلب...
۰۱ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

اطاق آبی/ سهراب سپهری

... معلم, همشهری من بود. شهر ما, شهر قالی بود. دار قالی در خانه‌ها به پا بود. قالی نقشه می‌خواست و نقشه را نقاش می‌کشید. هر چه نقاش بود, نقاش قالی بود. و شمار نقاشان زیاد بود. و در نقشه‌ی قالی تنها اسلیمی و بادامی و کشمیری و گل شاه‌عباسی نبود. شکار و پرنده هم بود. بزم خسرو و شیرین هم بود. اینها را همه معلم می‌دانست. ... زنگ نقاشی, دلخواه و روان بود, خشکی نداشت. به جد گرفته نمی‌شد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتک به رو نداشت. بالایش زیر حجاب سیاه علم حصولی پنهان نبود. صاد معلم ما بود. آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمی‌رسید. رفتارش بی‌دست و پایی او را می‌نمود. سادگی‌اش وی را به لغزش سوق می‌داد. اگر شاگردی چادر شبی کنجاله برای گاو معلم می‌برد, وی هدیه می‌گرفت. نه آن که رشوه‌ستان باشد, شرمش بود احساس کسی رد کند. و شاگرد از در براند. و اگر در امتحان نمره‌ای خوب بر ورقه‌ی شاگرد رقم می‌زد, عطایش را عوض می‌داد. به دبستان خط می‌آموخت. و به ما نقاشی. سودایش را مایه نبود. در دانش نقاشی پیاده بود. شبیه‌کشی نمی‌دانست. کار نگار نقشه‌ی قالی بود. و در آن دستی نازک داشت. نقش‌بندی‌اش دلگشا بود. و رنگ را رنگارین می‌ریخت. آدم در نقشه‌اش نبود. و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانی اسلیمی آدم چه‌کاره بود. حضورش الفت عناصر را می‌شکست. در «گام» رنگی قالی, «نُت» خارج بود. بی‌آدم, آدمیت قالی فزون بود. در هنر, حضور نادیدنی آدم خوش‌تر.
معلم مرغان را گویا می‌کشید. گوزن را رعنا رقم می‌زد. خرگوش را چابک می‌بست. سگ را روان گرته می‌ریخت. اما در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود. و مرا حدیثی از اسب‌پردازی معلم در یاد است: سال دوم دبیرستان بودیم, اول وقت بود. و زنگ نقاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم. و چشم به راه معلم. صاد آمد. برپا شدیم و نشستیم. لوله‌ای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشه‌ی قالی بود. و لابد ناتمام بود. معلم را عادت بود که نقشه‌ی نیم‌کاری با خود به کلاس آورد. و کارش پیوسته همان بود. ...


برگرفته از کتاب «اطاق آبی»سهراب سپهری به کوشش پروانه سپهری

ادامه مطلب...
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

قالی

روزجمعه باز فرصتی دست دادتا دوباره سری به روستا بزنم..ودرمیان همه چیزهای دوست داشتنی آنجا٬شاید بیش از هر چیز دیگر این دار قالی مادر بود که مرا مجذوب خود کرد..تازه فهمیدم که چرا مادر با وجود مخالفت ما این همه اصرار داشت که دار قالی در خانه اش سرپابماند.. برای اووبسیاری همچون او٬قالی یک دلبستگی است٬یک عشق است.

و استواری و قد کشیدن آن شاید٬برای آنها نماد زندگی است


ادامه مطلب...
۱۳ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۳۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

فرش گل قرمزی

۵ سالم که بود من و دایه ام خدا بیامرزدش ننه گلزار فرنگی که یک پیرزن زنده دل کرد بود با هم تو خونه تنها میموندیم و من هم به اکتشاف در باره ناشناخته ها میپرداختم

یکیشون  کبریت بود.

ننه گلزار معمولا تو چرت بود و اونوقتها از داروخونه براش تریاک میگرفتند و اگر یادم باشه میخورد.

خلاصه اون در حال چرت بود و من هم رفتم آشپزخونه و کبریت رو آوردم و گوشه یه فرش نشستم تا برای خودم کشفیات انجام بدم خلاصه کبریت رو کشیدم و روشن شد و کلی کیف کردم . دستم داشت میسوخت که ولش کردم دیدم هنوز روشنه ردش کردم زیر فرش و به سلامتی قدر یه نلبکی فرش و ریشه هاش زرد شد .

تازه شب هم هنرم رو به مامان نشون دادم. طفلکی مامان چقدر غصه خورد. اون فرش رو باباش براش خریده بود.

اون فرش تو خونه ما بود تا من ازدواج کردم. میخواستن بفروشنش و برام یه جفت فرش بخرن قبول نکردم و همون رو آوردم.

چند سال قبل برای تز فوق لیسانس باید ۷۰۰ تومن به دانشگاه آزاد میدادم که کفگیر خورده بود به ته دیگ و مجبور بودم بفروشمش

مامان خبر دار شد و مامان خریدش.هنوز اونجاست و میریم و بعد از ظهر ها با مامان و بابا روش میشینیم و چای میخوریم.....


نوشته مرجان کشاورزی از وبلاگ خاطرات کودکی

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۴۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی