در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورد.

کاش می‌توانستم گره گره‌ام را از هم بگشایم. کاش فارسی باف بودند این گره‌ها و امیدی به باز شدنشان. چه کنم که بافنده سرنوشت همه را ترکی گره زده به تار و پودم.

همه چیز را از دست داده‌ام. اگر فرش ماشینی بودم و اکریلیک و پانصد شانه و اسپرت باز اینقدر نا امید نبودم. امّا چه کنم این اصالت چندین هزار ساله را؟! به قول آن گبه شیرازی:

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی؟

امروز که بازار رفته بودم تا همه چیز را به دلدار بگویم، چه چیزها ندیدم و چه ها که بر من نرفت. فرش خودم را دیدم که به بازار آورده بودند و نرخ یوسف مصری را شکسته بود. چه جواهری در خانه داشتم و قدرش را ندانستم. کجا می‌توانم چو اویی پیدا کنم که فاصله میان نهار و چرت بعد از ظهر را با مزه مزه کردن چای تلخ، خبر اقتصادی گوش کند و همه سریال‌های آبگوشتی شبکه‌های محترم سیما را تاب بیاورد؟ ایستادم نگاه کردم که چگونه گلم ز دست برون کرد روزگار مخالف. مرا دید یا ندید نمی‌دانم که اگر دیده بود... چه خوش خیالم من! چشم چرخاندم توی بازار، فرش تبریزی را دیدم و گفتم به او آنچه که باید. جواب شنیدم:

«من خودم عاشق فرش دیگری هستم.»

دیگر طاقت نیاوردم. زدم از بازار بیرون و خواستم از خدا  ای کاش به جای فرش، قلاب ماهیگیری بودم!

بر گرفته شده از ویژه نامه جشنواره فرهنگی هنری فرش، شماره دوم-اردیبهشت 1387