نشست تا بنوازد دوتار قالی را ،

و نُت به نُت بنویسد خطوط خالی را .

نشست تا بزند بر طلوع گنبد شهر ،

شعاع خاطره را ، رنگ پرتقالی را .

که رنگ رنگ شود قالی سلیمانش ،

که تا در اوج ببیند شکسته بالی را .

صدای کودکی از سمت گریه جاری بود ،

به این معادله خو کرده بود سالی را .

تنید بغض دلش را به تار و پود دوتار ،

دلی شکسته تر از کاسه ی سفالی را .

گرفت قفل ضریحی که سبز می تابید ،

پر از حضور خدا دید دست خالی را .

قبول شد همه ی نذر عاشقانه ی زن ،

فرو کشید سر انجام دار قالی را .

صدای کودکی از سمت خنده دف می زد ،

تمام سمفونی آن شب خیالی را .


شعر از موسی عصمتی. برگرفته از وبلاگ مجموعه اشعار موسی عصمتی