" ببافم با دل تنگ ... دو تا قالی هفت رنگ ... ریشه ریشه ... تخته تخته ... "
دیشب خون بالا آورد . صورتش زرد شده بود . با التماس به دستم نگاه کرد و گفت : این قالی جهاز تو اگه تموم شه دیگه میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین ...
کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...
" الهی من شوم دستمال دستت ... که هر دم پاک کنی چشمان مستت ... از آن روزی که رفتن شد خیالت ... شدم گریان و نالیدم به حالت ... "
به اوس نعمت گفتم که هنوز خیلی کار داره . باور نکرده بود . امروز صبح اومد و دیدش . دندون طلاش برق زد و گفت : تموم که بشه تو مال منی !
کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...
" ببافم با دل تنگ ... دو تا قالی هفت رنگ ... ریشه ریشه ... تخته تخته ... "
فردا جعفر آزاد میشه . پیغام فرستاده میخواد کار و کاسبی جدید راه بندازه . کار و کاسبی جدید با اسی خمار یعنی ...
کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...
" دو تا خواهر بودیم و یه برادر ... شدیم آواره هر یک در دیاری‌ ... یکی آهو شدیم رفتیم به صحرا ... یکی ماهی شدیم رفتیم به دریا ... یکی ماندیم غریب و زار و تنها ... "
مهناز با نگرانی اومد پیشم و از برادرش گفت : داداشم گفته اگه اون مرتیکه دست از سر تو برنداره سرشو میذاره رو سینه ش !
کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...
" ببافم با دل تنگ ... دو تا قالی هفت رنگ ... ریشه ریشه ... تخته تخته ... "
با کلی التماس صمد بنگاهی رو راضی کردم تا تموم شدن قالی اثاثمونو نریزه بیرون ...
کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...
" بهار اومد سرکوه و سردشت‌ ... تمام عمر مو بیهوده بگذشت‌ ... سر خاک غریبون گل بکارید ... چرا که مردمون آیند گلگشت‌ ... "


گونه های گلی ماهرخ رنگ باخته و قالی کرم گل انداخته !
قالی ٬ دیگه هیچ وقت تموم نمی شه .............


داستان از فاطمه سادات محمودیان