گل قالی مرا نفرین می کند هر روز
گل قالی نمی داند
که خنده های من همه نام و نشانی از اشک دارد
گل قالی فقط می داند که من خندان هستم
گل قالی نمی داند
درون من چون شیشه ای خورد شد
وقتی اشک با چشمان من قهر کرد
گل قالی مرا درک کن
مرا که تابش خورشید را در میان شب جستوجو کردم
گل قالی به من لبخند بزن اینبار
که اشکانم همه در زیر سلطه لبخند خشک شد
گل قالی مرا درک کن
گل قالی نمی دانی که من تنهاترین تنهای شبگردم
اگر می خندم و شادم
همه در سوگ اشکهاییست که روزی بی دلیل ریخت و
هم اکنون حوض چشمانم خالی خالی است
گل قالی مرا درک کن


شعر از بیتا موسوی