از آهوان قالی باف ‚ آهنگ

به گوشم می رسه با ناله چنگ

خداوندا دلم تنگه دلم تنگ

ببافم قالی با نخ های بیرنگ

ز چشم و گونه و مژگان و گیسو

زنم نقش های قالی رنگ و وارنگ

به جز لبخند تلخی روی لب ها

به رخسارم نمونده دیگه هیچ رنگ

خدایا موسم کوچ بهاره

 چمن سرسبز و صحرا لاله زاره

خدا کاری بکن فرشی ببافم

بی بی بدحاله و طاقت نداره

 ببافم فرشی از نقش های زیبا

به بازارش برم بفروشم آنجا

به بازارش برم بستونم اسبی

که با بیبی بکوچیم تا به صحرا

ببافم من گلی بر روی قالی

کنار چشمه ای در سبزه زاری

ببافم نقشی از آهوی صحرا

 نشونم در برش اسب سیاهی

خداوندا دلم تنگه دلم تنگ

نشسته روی قلبم کوهی از سنگ

زمستون رفت و حالا وقت کوچه

 شده صحرا پر از گل های خوشرنگ

السون و والسون

 خدا اسبی برای ما برسون

برسون اسبی و بیبی سوارش

بریم با هم به دشت وسبزه زاران

آهای اسب سفیدم

 زحمت به پات کشیدم

 اما چه داغت دیدم

آهای چشم امیدم

چشمه دیگه نجوشید

 به صحرا سبزه خشکید

آهای دار و ندارم

 بی تو زرد و نزارم


شاعر رسول نجفیان/ارسال شعر از خانم عاطفه یزدانی