درحصارِخانه ای نمناک
دخترانِ قالی باف
درتاروپودقالی خود
گُل وبوته می کارند
گُل وبوته هایشان روزی
زیرِپای دخترانِ شهر
دخترانِ رقص وآواز
پژمرده می مانند
شایدآنها
قصّه ی دختران قالی باف را نمی دانند
دخترانی که ازازپشتِ دارِ قالی شان
باچشمانِ خیسِ خود
بهاررا
مبهم وتارمی بینند
درخیال خود آنها
برای کارگرانِ مهاجرِآجرپَز
ازمیانِ بوته های قالی شان
به نشانِ عشقِ پاکِ روستایی
هفت شاخه گُلِ سرخ می چینند

من به چشم خوددیدم
نوعروسِ عزاپوشی
که روی دارقالی خود
بغضِ نشکفته ای داشت
مثلِ مادرم
که تا سحر،آن شب
درباغچه ی قالی مان
گُل وبوته
رنج وتُرنج می کاشت
سپیده که زد
قالی تمام شد
ولی !
چشمهای مادرم
پرازخون بود
بیمارشدآن روز
گونه های نحیف وزیبایش
گاه زردوگاه گلگون بود
شاعرشدم ،آن روز
بااین که واژه های ذهنم
اندک بود
اولین شعرراگفتم
برای مادرم:
اشک مادر روی گونه یخ زده
هرشب اودرروی قالی نخ زده

اکنون بخواب دخترکم
قصّه ی شبت ، این بود
فردا برقص وبازی کن
روی قالی مادربزرگ
ولی
آن گوشه ی قالی نروهرگز
من ومادربزرگ روزی
باغچه ای آنجا
پرازگُل وبوته کاشته ا یم
باآه واشک وخون
آب داده ایم.


شعر از سلمان عیسائی