میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاعر ناشناس» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ سید محمد مهدی میرزاامینی
یکی زیر، یکی رو...

یکی زیر، یکی رو...


برای دل بستن
باید دلت را به دلش گره بزنی
یکی زیر، یکی رو...
مادر بزرگم می‌گفت:
قالی دستباف مرگ ندارد! 
شاعر ناشناس

ادامه مطلب...
۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی
شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۲ ب.ظ سید محمد مهدی میرزاامینی
رج به رج

رج به رج


می بافم رج به رج ... گره به گره ...
دردهایم را بند به بند گره می زنم ...
شادی هایم را به جای گل های قالی نقش می زنم ...
سرگذشتم را با سر انگشتانم نخ به نخ به تصویر می کشم ...
پس اشک ها و لبخند هایم را طرح می زنم 
تا دست به دست راوی یک زندگی باشند ...
ناشناس

ادامه مطلب...
۲۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

گل های قالی

سراسیمه

  به پای عابرین می پیچیدم

 فریاد می زدم

 گلها را له نکنید

 من ومادرم اینهارا با تار و پود جانمان تنیده ایم

 و صدای خرد شدن استخوانهای خود را

  در پای دار قالی شنیده ایم

 ولی آنها مست از باده غرور

 می رقصیدند و پایکوبی می کردند

 فردا که بیدار شدم

 دیدم

 خورشید از پشت پنجره به آبیاری گلهای قالی آمده بود

 گلها دوباره جان گرفته بودند

 دوباره خوابیدم.


شعر از علی در وبلاگ شعر های خام من

ادامه مطلب...
۰۷ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

فرش می‌بافم

فرش میبافم ... تار به تار ... رج به رج . . .
گره میزنم . .. از این تار به آن تار ... از این گام به آن گام . ..
به همراه نُت های آهنسوزش ... آه ، میکشم ....
آه هایم ، به گل های ملودی خونبارم گره میخورند و ...
ترنج ترج و بوته بوته گل و مهتاب ، از کوزه ی سازم به تاراج میبرم . . .
و همینطور ... ولو میشوند زیر پاهای گوشت . . .
و با آن چون قالی سلیمان ، کهکشان به کهکشان را در مینوردیم . . .
عاقبت هم بی جان و گریان نگاهم را به کنج خلوت اتاقم گره میزنم ...
و این قالی نیمه باف است و . . .
دستان خالیِ من . . .
فرش میبافم ... رج به رج .. . تار به تار . . .


شاعر ناشناس


ادامه مطلب...
۲۷ خرداد ۹۲ ، ۰۱:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

قالی دلم

قلب من قالی خداست

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب


شب که می شود خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه میرود

یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه

ادامه مطلب...
۱۶ فروردين ۹۲ ، ۰۶:۴۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی