میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

تابلوهای نقاشی را فراموش کنید

تابلوهای نقاشی را فراموش کنید، دفتر راهنمای موزه را ببینید، به دنبال نام و امضا نگردید. بگذارید چشم های شما به آن سویی معطوف شود که ذوق، آن ها را به آن طرف می کشاند. قالی های دلفریب ایران، دیدگان شما را می طلبند.
لویی ژیله | نویسنده و عضو فرهنگستان فرانسه

ادامه مطلب...
۲۳ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

فرش شاه

یکی جامه افکنده بُد زرّبفت
برش بود و بالاش پنجاه و هفت
به گوهر همه ریشه‌ها بافته
ز بر شوشه زر، بر او تافته
برو کرده پیدا نشان سپهر
ز بهرام و کیوان، ز ماه و ز مهر
ز ناهید و تیر و ز تابنده ماه
پدیدار کرده بد و نیک شاه
هم از هفت کشور بر او بر، نشان
ز دهقان و از رزم گردن‌کشان
بر او بر نشان چل و هشت شاه
پدیدار کرده سر و تاج و گاه
به زر بافته تاج شاهنشهان
چنان جامه هرگز نبد در جهان
به چین در یکی مرد بد بی‌همال
همی بافت آن‌جامه را هفت‌سال
سر سال نو هرمز فرودین
بیامد بر شاه ایران‌زمین
ببرد آن یکی فرش نزدیک شاه
گــران ‌مایگان بـرگشادند راه
بگسترد روز نو آن جامه را
ز شادی جدا کرد بدکامه را


از شاهنامه فردوسی که فرش نفیسی در دربار خسروپرویز (شاهنشاه معروف ساسانی یعنی پسر هرمز و نوه انوشیروان) را توصیف می کند و یاد می‌کند که تصویر 48 پادشاه جهان را نشان می‌داده است و آن را هنرمندی در چین طی مدت هفت سال بافته است.

ادامه مطلب...
۱۷ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

قالیبافان

چشم‌های خسته او بارها
می‌دود همراه پود و تارها
در فضایی پر ز امید و ز شور
گرم کار خویش، خاموش و صبور
تا برآرد نقشی از سحر حلال
خواب را می‌راند از پلک خیال
خامه‌یی سحر آشنا در مشت اوست
طرح و رنگ و نقش در انگشت اوست
داده جان قلاب و تیغش ذوق را
شانه کردن گیسوان شوق را
خون و آتش را به هم آمیخته
طرح از سوی دل خود ریخته
بافته با رشته‌های تار جان
چون بهارستان بهاری جاودان
طره سنبل شهید ناز آن
زلف حورا سلسله‌پرداز آن
از ملیله داده قاب تازه‌اش
مخملین زنجیره شیرازه‌اش
حاشیه گفتی بهشت مشتری‌ است
وان کناره باغی از شعر دری‌ است
تار چنگ زهره در تارش نهان
هم‌چو پروین ریشه‌اش در آسمان
کرک و ابریشم به نرمی تافته
شاهکاری آسمانی بافته
غنچه‌هایش تازه‌تر از روح باغ
با بهارش ارغوان چون لاله داغ
بلبلان لب‌بسته اما نغمه‌زن
نقش‌ها خاموش و گویا در سخن
کرده آن سرپنجه سحرآفرین
پرده را رشگ نگارستان چین
در رگ هر نقش با افسون او
رنگ و آبی می‌دود از خون او
پیش آن تصویرهای دلپذیر
باغ گل چون نقش بی‌رنگی حقیر
آب‌ها عمر روان در جوی‌ها
چشم دل حیران رنگ و روی‌ها
مرغها افسانه دلدادگی
سروها سرمایه آزادگی
چنگ اسلیمی پر از افشان شده
رود گل را چشمه الحان شده
از خطایی شعله چون آتشکده
در پر پروانه‌ها آتش زده
وان فسون‌کار هنرور روز و شب
از پی آرایش آن، جان به لب
کرده چون ققنوس جان را شعله‌ور
تا که از خاکسترش زاید هنر
هرچه تاب گونه‌اش کمتر شود
آن بهار تازه خرم‌تر شود
زادن این‌جا، ذره ذره مردن است
این شکفتن حاصل پژمردن است
کم‌کمک از خویش خالی می‌شود
ذره‌ذره پشم، قالی می‌شود
‌ای بسا روز و شبان کز شوق کار
جوش زد خونش رگش بر روی دار
تار ابریشم رگش را چون گسست
شبنم خون بر گل قالی نشست
محو آن گل گشت و خویش از یاد برد
تا گل نشکفته‌اش را باد، برد
آن همه نقش ز جان جوشیده‌اش
آبیاری شد به آب دیده‌اش
رنج دل با سوز جان دمساز شد
تا ترنجش میوه اعجاز شد
صد فسون در هر رجی در کار زد
خویش را با هر گره، بر دار زد
چون‌که آن یک سال هم پایان گرفت
نرم‌نرمک نقش‌هایش جان گرفت
رفت چون از روی آن مه آب و تاب
خنده زد در فرش خون و آفتاب
چون برون بردند فرش از خانه‌اش
خواند با حسرت دل دیوانه‌اش
‌ای که بر فرش طرب پا می‌نهی
پا به خون دیده ما می‌نهی
گرمی کاشانه‌ات از آتشی است
قالیت خون دل محنت‌کشی است
هست نقد عمر جانی رنج‌باف
زان‌که گنج توست بیش از این ملاف
شعر از محمدعلی دادور متخلص به فرهاد

ادامه مطلب...
۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی