میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دار قالی» ثبت شده است

جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۴۴ ب.ظ سید محمد مهدی میرزاامینی
رنگ عشق

رنگ عشق


کاش قالی بودم بر دار ...
که تو با سر انگشتانت مرا می بافتی ...
آن هنگام تار و پودم ...
رنگ عشق می گرفت ...
شعر از محمد شیرین زاده

ادامه مطلب...
۰۲ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی
پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ق.ظ سید محمد مهدی میرزاامینی
اگر این قالی نبود

اگر این قالی نبود

وقتی می‌نشستم پای دار قالی، انگار همهٔ ناراحتی‌ها و خیالات می‌شد به اندازهٔ یک گرهٔ قالی و دوخته می‌شد لای ریسمان‌ها. اگر این قالی‌بافی نبود من سربند مرگ مادرم دق می‌کردم.
نون والقلم، جلال آل‌احمد. مجلس سوم

ادامه مطلب...
۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۱:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی
سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ سید محمد مهدی میرزاامینی
قالی مادرم

قالی مادرم

مادرم نخ های قالی را دار می زد ...
دادگاه ها، روشنفکران را ...
از عدالت مادرم گل می روید ...
از عدالت آنها قبر ...  
شعر از نیما توکلی

ادامه مطلب...
۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

دار قالی

کلبه ای بود که از خاطر ابنا بشر خالی بود
و من آنجا
زیر ته مانده ی پستوی عدم 
می دیدم
که وجودی به تنفر همه از غایت خویش
آب در هاون هستی می کوفت 
ذهنش از مزه ی انگور، سیاه
معده اش شایبه ی گندم داشت
(چوبقابی) پشت یک آینه آویخته بود 
(دار قالی) ، نامی
کوژ و نمناک و نمور
رج میزدش هر لحظه به انگشت قضا
نقشه ای بود که بر ساحت ما ریخته بود
دلش افشان ز تراویدن خویش 
گره ای بود که بر هر گره آمیخته بود
هوس از پشت هنر می سرید
رج به قالی می زد
قصه اش را می بافت!!
تنهایی
تیزی ه آن گره ی کور 
بر سبابه ی انگشت سخاوت لغزید
بار هستی کژ شد
و خدا معنا یافت
او همان بود که قالی می بافت 
گره اش را جان داد
دار قالی لرزید
نبض ساعت به تپیدن افتاد
گره از ساحت ایمان مرعوب
بافش ثانیه ها رج می خورد
دست شهوت به عدم می چرخاند 
نقش برعصمت قالی می خورد
همچنان او می بافت
همچنان او می تاخت
گره ای پشت گره
همه می رقصیدند
همه می گردیدند
و من از گوشه ی پستو دیدم
قامت فرش ازاندام خدا بالا زد!!
انعکاس اثر آینه بود
که به رفتار خدا خط میداد 
عاجز از رستن خویش
اینچنین بی خبر از غایت کار 
حکم به آغاز رمیدن می داد
همچنان او می بافت
همچنان او می تاخت
قامت دار از آن آینه هم بالازد
وشنیدم سر دار
گره ها می گفتند 
((*آنجا را باش !!
او خداییست که خود را می بافت؟؟ !! *))


شعری زیبا از حسین عباسی مود

ادامه مطلب...
۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

دار قالی

من نام کوچک یک دار قالی ام 
امید مانده از یک خشکسالی ام 
تکلیفی یادگاراز تار و پود و کار
یک مشق پایدار از ذوالجلالی ام 
گل روی گل سوار زیباترین بهار 
یکبار شاهکار صد بار عالی ام 
ابریشم طلا جادو و کیمیا.
حلال تازه ای بر نونهالی ام 
با دست کودکان زیباترین شوم
درخاطراتشان من خردسالی ام 
برمن گره زنند تا واکنم گره 
درچشم خیسشان من نیک فالی ام 
هرچند چشمشان … هرچند عمرشان
باز هم بدستشان از خوش خیالی ام 
هر قدر کورتر این کودکان شدند
من چشمگیر تر در این حوالی ام 
بر من عطا شده دوران کودکی 
من قیمتی تر از عمر اهالی ام 
من دار قالی ام یک شعر ناگوار
هم قافیه شده با نان خالی ام


شعری زیبا از ایمان فخار

ادامه مطلب...
۱۶ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۵۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

دار قالی

دار قالی همیشگیت گوشه ی اتاق
خفت های تو درون روشنایی چراغ
سینی مسی ،همان دواستکان کنار میز
باز کتری سیاه و چوله ات سر اجاق
کفش های کهنه ات که راه رفته تا حیاط
چادر سفید و گل گلیت توی باغ
کرسی قدیمیت درست زیرپنجره
خاطرات بچگی:هوای سرد وچای داغ
*
خیره می شوند باز چشمهای خیس به
عکس ساده ی همیشگیت گوشه ی اتاق


شعر از سجاد ایرانپور

ادامه مطلب...
۰۶ آبان ۹۲ ، ۰۰:۱۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

رویای آن دختر نارنج و ترنج...

چشمانم را می بندم

وبه نقطه ای دوردست، خیره می شوم.

به نقطه ای دور دور دور،

که نقشی زیبا، در ذهنم بیافرینم.

پشت شیشه

باران

ترانه می خواند.

نشسته پای دار قالی

دختری از تبار عشایر، که گلهای رنگارنگ بهار را

با گلهای رنگارنگ نارنج و ترنج و شقایق

ماندگار می کند.

دختر قالیباف، خستگی هایش را، رج می زندو

دلبستگی هایش را، می بافد.

دستهای تکیده دخترک سیزده ساله

برای لحظه ای سکوت می کند و

چشمهای خسته اش

آرام آرام به خواب میرود.

ادامه مطلب...
۱۲ مهر ۹۲ ، ۲۰:۴۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

عشق روی دار قالی گل می دهد

به دارُ،چلهُ، تار و پودِ قالیِ نیمه تمام خیال چشم دوخته امُ...

گوش سپرده ام به زمزمه ی دخترک نقشه خوان که می خواند

سبز بزن، پس آبی.......

سپید بزن ،پس گلی......

زرد بزن، پس مِلی ......

اینگونه است که گره به گره ،رنگ به رنگ

تو را می بافمُ...

.

..

...

عشق روی دار قالی گل می دهد


از وبلاگ یادداشت های گلاب

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۳:۱۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

دار قالی یا دار فـانـی ؟

زندگی مثل بافتن یک فــرش پر نفش و نگارست و هر روزش به یک گره ای میماند که  سه نخ صبح و ظهر و شب عمود شده بر یک دار بزرگ را بهم گره میزند. و ما به وسیله گذران عمـر آنها را بهم پیوند زده یک روز زندگی  میـخوانیم و در آخر با شـانه قالیبافی گره ها را محکم می کنیم و به ردیف دیگر رفته و آنرا روزی دیگر می نامیم.

 پـس اگر امروز از هر گــره ای که میزنی لذت نبری و برای لذت بردن از زندگی منتظر باشی تا یکروز بافتن قالی ات تمام شود آنروز دیر یا زود خواهد رسید ولی تو هرگز فرصت لذت بردن از زندگی را نخواهی یافت زیرا که قالی بافته شده را بلافاصله از دار قالی پایین کشیده و بیرون خواهند برد و تو دیگر هرگز آنرا نخواهی دید و آنگاه با خودت می اندیشی که آیا به راســتی این دار قالی بود یا دار فـانـی ؟

شاید اگر قبل از تجربه باور میکردیم که قالی زندگی را فقط یکبار میتوان بافت آنرا زیباتر  می بافتیم.

شاید اگر باور می کردیم که قـالی زندگی امروز ما بر کف دالانهای تاریخ فــردا انداخته خواهد شد تا آیندگان بر روی آن قدم بـزنـند آنرا محکمتر می بافتیم.

شاید اگر باور میکردیم که گره های صبح و ظهر و شب زندگی امروزمان را در موزه تاریخ فردا به نمایش خواهند گذاشت هنرمندانه تر می بافتیم.

چــه حـقـیـقـت ســاده ای ســت کـه یکـبار بیـشـتـر زنــدگی نخــواهیـم کـرد.

و چه مشکل پیچیده ایست که چنین حقیقتی را هر چند که مـیـپـذیـریـم ولی نادیده  میگیریم.

کلام خداست که می فرماید:

انسان در این دنیای جسمی و مادی مثل بادی است که یکبار می وزد و دیگر به اینجا بر نمی گردد.


از وبلاگ سرزمین مادری

ادامه مطلب...
۲۷ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۱۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی

قـــــــالی

دلم تنگ شده برای دار قالی

برای گلهای قشنگی که همیشه حسرتش توی دلم مون بود که تا کی ...

دلم تنگ شده برای شفتالویی که به مناسبت رسیدن به نیمه قالی مامان خرید

دلم برای جنگ و دعواهای بچه گانه کارگاه قالی تنگ شده

دلم برای تاروپودی که تا بالا می امد جانم بالا می اومد ...

برای چرت 10 دقیقه ای که تمام خستگی یک شیفت کار و قالی بافتن رو از تن بیرون می کرد ...

برای دیدن پرین و فوتبال لیستها آخر کار ...

برای گریه های روی دار قالی ..

برای امیدی که داشتم دلم تنگ شده

امیدی که آخر قالی باف نمی مانم درس می خوانم و راحت می شوم ...

الان درس خواندم و مدرک گرفتم و قالی رو کنار گذاشتم و پشت میز نشین شدم

اما با دنیایی استرس و توجیه و .... دست و پنچه نرم می کنم

دلم لک زده برای راحتی قالی بافتن


نوشته طیبه ایزانلو / وبلاگ مالیات هستی

ادامه مطلب...
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سید محمد مهدی میرزاامینی