• با سکوت دل ِ دل نازک خود ، تا سحر نقش زدم و تو را بافته ام ؛ تار و پودت همه از پیله‌ی یک ابریشم ....

    "من تو را بافته ام "

    من تو را بافته ام ...

    و تو در خیال من "باغ" شدی

    باغی از جنس نسیم ... باغی از جنس بلور ...

    و تو ای "باغ مینویی" من ! چار و شش ، هشت و دوازده حوضی

    توی حوض ات پرگل ؛ گل هشت پر ؛ گل سرخ

    رنگ آبت آبی

    توی جوی ات ماهی ؛ که رود رقص کنان

    تا به هم وصل کند باغ دلت را به دلم !!!


    با نگاه ات گل "گلدانی" من افشان شد ؛ در دلم طوفان شد ...

    "بید مجنون" شده ام ؛ نقشی میان قابی کیش شدی ؛ مات این "قاب قابی" ... !


    تو بگو !!! راست بگو !!!

    در "شکارگاه" دلم ؛ من شکار تو شدم یا تو شکار ؟؟؟

    که تو را نقش زدم ، لای انبوهی از این نقش و نگار !!!


    راستی ! تو زدی ؟؟؟ نقش زدی ؟؟؟

    تا که من ، روی "سجاده ای" ات سجده کنم !؟

    چشم بذارم روی "قاب قرآنی" ات گریه کنم !؟

    تو کجا پر زدی و رفتی سفر ... که دلم سخت گرفت ... !؟

    تو بزن ؛ نقش بزن ...

    تا من ِ بافنده ؛ گره ها را بزنم

    از کلاف رنگین

    روی تار ؛ تار به تار ... پود به پود

    بروم تا رج بعد ؛ برسانم به فلک

    فرش هایی که به دست تو فقط نقش شده ...


    حالا من موندم و یک دونه مداد

    چند سفید بی خط

    آن طرف ، پای یک چوبه دار

    سرخ شطرنجی من

    خانه هایش خالی

    قالی ام بی پایان

    من کجا پود شدم ... !!!

    تو کجا تار شدی ... !!!


    شعر از دوست خوب و عزیزم امین بهپوری