روی نیمکت بزرگ و درازی نشسته بود. صدای تق تق شانه قالی بافی نمیگذاشت تا خوابی که چشمانش را پر کرده بود بر او غلبه کند. زنهای دیگری که پهلوی او نشسته بودند بلند بلند با هم حرف میزدند. اینجا کارگاه قالی بافی در زیر زمین بزرگ یک ساختمان بود. تنها کارگاه نیمه مجهز روستا. بعد از کلی التماس و در خواست به صاحب کارگاه، عاقبت پدرش، مشهدی رحیم را راضی کرده بود که دختر ده ساله اش آنجا مشغول کار شود به قرار ساعتی پنج تومن. حالا از زمان شروع کارش در اینجا یکماهی میگذشت. پاهایش به زمین نمیرسید و همین باعث میشد که پاهای لاغر و کم خونش دائم گز گز کند. با هیچ کدام از زنها هم کلام نمیشد چرا که مشهدی رحیم بهش سپرده بود تا ابدا با کسی حرف  نزد مبادا چیز های بد یاد بگیرد. سینه هایش درد میکرد و با حرکت تند انگشتانش به روی دار قالی و شانه زدن رج هایی که بافته بود احساس درد بیشتری میکرد. چند روزی بود که توی سینه هایش سفت و سنگی شده بود. میترسید به کسی چیزی بگوید مبادا که کتک بخورد. هوای تاریک و نمناک کارگاه که پر بود از ذرات معلق نخ روی سینه اش سنگینی میکرد . تا غروب کارش همین بود قالی بافی.
آنروز عصر که شد بی سرو صدا با چشمهایی خمار از خواب، راهش را به سمت خانه گرفت و رفت. بقچه کوچک ظرف غذایش هم همراهش بود صدای لخ لخ دمپایی هایش به روی کوچه های خاکی روستا برایش مثل لالایی بود. چقدر خوابش می آمد. بعد از اینکه شام را کنار سفره همراه خواهرهای کوچکش خورد، رفت و گوشه اتاق خوابید. هنوز خواب و بیدار بود که صدای پدرش را شنید
_فردا میان کارو تموم میکنن. زیاد باهاشون چونه نزنی من همه چونه هامو زدم ها
_چقدر فروختیش ؟
_20 هزار تومن نقد . آمادش کن تو این هفته میبرنش با مش رحیم هم حرف بزن بگو دیگه نمیاد سر کار
صبح که بیدار شد چیزی از حرفهای دیشب یادش نمی آمد. روسری اش را سفت بست و صبحانه نخورده راه افتاد سمت کارگاه. طرفهای ظهر بود که مشهدی رحیم از درگاهی کارگاه صدایش زد: فاطمه بیا ننه ات اومده پی ات
به طرف بیرون کارگاه که رفت مادرش را دید که منتظر بود و چشمهایش انگار پف کرده بود. چشمهای مادرش را میشناخت او را که دید گفت: باز چی شده گریه کردی؟ مادرش چیزی نگفت. هیچ وقت حرفی نمیزد. با هم به طرف خانه به راه افتادند دم در خانه مادرش چشمهایش را از هم دراند و گفت: فاطمه ننه حکیمه اومده برای پسرش خواستگاری. میری توی اتاق و لام تا کام حرف نمیزنی تا خودم صدات کنم.
حالا او ایستاده بود و داشت از لای در ننه حکیمه را با آن پسر لاغر قد بلندش نگاه میکرد سینه هایش درد میکرد و یکریز و مدام اشک میریخت. ننه حکیمه از توی چارقد سفیدش بسته پولی در آورد و به مادرش داد.
_این هم بیست هزار تومن فردا میفرستم پی اش. ...

نوشته شیرین مرزیجرانی