خاطره ای در من است

 به صدای کوبه های ممتدی بر خلوتم

سرودی به وسعت چنگ در بازوان رج های بی گره

بافته می شود و نمی شود

رنگ از دامان ستاره افتاد در

برق پلک های پاره پاره

 رشته رشته

چرخیدن و رقصیدنی ست

در گیجگاه من

 برای دختری که نگاره های زمین را در تصرف دستانش می چیند


تمام شد آن روزگار عاشقی های کوهسار

تمام شد در آغوشم علف چیدن های معطر

زیر پای من

اتاق آینه های منعکس در چادرهای قبیله ای ست

دختری عاشق سرود سپید می خواند بر لالایی خواب گوسفندانش

سفره ای سپید می بافد برای نان در برکت خانه

خون چکیدن های انگشت های پاره

لبخند پوستی خشک بر چاک چاک سینه ای بود که بخواند

من   از فریاد باران/اینجا نشسته / یارم بیاید/ با من نشیند /بر سرخ قالی/ آوازه تازه / با من بخواند/ مرد خیالی...


نمیترسم موهایم سپید شوند

آسمان هفتم نقطه ای ست بر شعاع ترنج های تو در تو

مهربانی سهم ستاره ای شده است

که در حاشیه کارم

هنوز به تکرار تاریخش چشمک میزند


شعر از شهدخت رحیم پور