یادش بخیر...

انگار همین چند روز پیش بود که سبد ریسمان های رنگارنگش را به دستم داد و گفت:

عزیز دل! مثل همه ی سال های زیستنت، همان 365 روز را برای بافتنش به تو فرصت خواهم داد...

...

هر سال خودش دار قالیم را برپا می کند و میگوید:

گلِ من! تو فقط بباف...! آرام... صبور... بی دغدغه...

من کنارت هستم... همین جا... همین حوالی ها...! تا تو در رویایی ترین آرامش ها، آرام گیری...!

تا در حوالی این آرامش ها، تار و پود قالی ات را کنار هم نهی...

...

یادم می آید که در آن دم از او پرسیدم:

خدا جانم! چرا سبد ریسمان هایت، سیاه رنگ ها را ندارد؟!

و او پاسخم داد:

بنده ی من! سیاه رنگ ها ازآن شیطان است! چندی دیگر خواهد آمد و درون سبد رنگارنگ هایت جایی برایش باز خواهد کرد! برای آنانکه فراموش می کنند سیاه رنگی ها غریبه اند...! و به امید آن می نشیند تا دستی در سبدت بری و سیاه رنگ ها را بالای دار قالیت بیاویزی و شروع به بافتن کنی...! بی آنکه حواست باشد، قرار نبود تار و پود قالیت، رنگ سیاهی به خود ببیند...

...

و حالا چند روزی بیشتر از موعد قرارمان نمانده...

باید دیگر نخ های قالیم را قیچی کنم و تمام...

اما...

اما آخر باز هم بعضی جاهایش را خطا رفته ام...! باز هم در میان آن تار و پودهای رنگارنگم، سیاهی ها خودنمایی می کنند...! باز هم بر سرِ دار قالی زندگی ام سیاه رنگ ها را آویخته ام...! باز هم...

...

اما خدا جانِ من!

خوب میدانم که باز هم قالی زندگی ام را خواهی برد...

خوب میدانم که باز هم تمام سیاه رنگ هایش را نادیده می گیری و آن را به بهای شیرین مهربانی هایت خواهی برد...

و خوب میدانم که...

...

فقط...

خداجانم! گوشت را جلو بیاور...

می خواهم این یکی را درگوشی بگویم!

...

مهربان من! خودت خوب میدانی که به وسعت تمام زیبایی هایت دوستت دارم...! پس یادت نرود که...

که منتظر دار قالی بعدیمان هستم...! دلت که نمی آید تنهایم بگذاری...؟؟؟!!! آخر من یاد نگرفته ام آن را بدون

تو برپا کنم...!!!

...

و من به امید روزی نشسته ام که دار قالی زندگی ام، پر از رنگارنگ ها باشد...

بدون هیچ سیاه رنگی...

...

کاش روزی لبخند رضایت بر لبانت بنشیند... در آن هنگام که موعد تحویل قالیچه ی زندگی ات فرا خواهد رسید...


متنی زیبا نوشته خانم الهام از وبلاگ رو به آسمان