من مشق هایم را با بهار می نویسم زیر پنجره ی عشق می نشینم و از روی دفتر مشق گل ها می نویسم . آن وقت گل های قالی حسودیشان می شود که دفتر مشق ندارند . باد قفل دست های پنجره را می شکند و با یک دنیا صداقت می آید ؛ تا لابلای گل های قالی بچرخد و نغمه ی آمدن بهار را در گوششان زمزمه کند . پنجره دست های چوبی اش را به هم می کوبد ، انگار با چشم های شیشه ای اش از باد می پرسد ، چرا قانون خاطره را شکستی ؟ وقتی پنجره بسته می شود ، باران پشت شیشه جا می ماند . من دلم برای باران می سوزد ؛ چون هیچ وقت نمی تواند گل های قالی را نوازش کند اما در عوض دفتر مشق نیلوفر ها را تند تند خط می زند و می رود . من از اینجا همه چیز را می بینم ، من از اینجا از کنار مهربانی ؛ گل های قالی را می بینم که وقتی ؛ زنبور ها دور و بر نیلوفر ها چرخ می زنند به زیبایی نیلوفر ها می خندند . آن ها هنوز نمی دانند وقتی که گلبرگ های نیلوفر باز می شود و یک زنبور خسته از شیرینی محبتش می نوشد نیلوفر ها چقدر لذت می برند آن اندازه که من روی شانه های پدر می نشستم . و وقتی انگشت های کوچکم چروک های پیشانی اش را لمس می کرد آنقدر می خندیدم که شبتاب ها گمان می بردند روشنی را لمس کرده ام .

وقتی سپیدار حیاطمان گریه می کرد و نیلوفرها قهر می کردند ، مادر نخ های رنگی را به هم گره می زد و برایم شال می بافت . وقتی مادر می نشست و نخ ها را گره می زد ، من از کنار پنجره می دویدم ، تا ببینم گره خوردن نخ ها به یکدیگر به اندازه پیوند بین دست های نیلوفر با تنه ی سپیدار محکم هست یا نه ؟ وقتی می دویدم گل های قالی ناراحت می شدند ؛ چون ، من برگ هایشان را لگد می کردم و می دویدم ؛ حتماً آن موقع فکر می کردند که نیلوفر ها را بیشتر از آن ها دوست دارم ؛ اما  نمی دانستند به اندازه آن الله بلندی که پدر در قنوت نمازش می گوید دوستشان دارم .

من می دانم زمستان که می شود نوبت حسودی کردن نیلوفرهاست ؛ ، چون چیزی به اسم گلبرگ ندارند و مجبورند زیر لحاف سپید برف بخوابند ؛ تا وقتی که دوباره سپیدار دست های استوارش را برای در آغوش گرفتنشان بگشاید ؛ اما ، یک چیز دیگر هم می دانم ، آری می دانم که گل های قالی پنهانی اشک می ریزند که چرا لحاف آن ها سپیدار نیست . وقتی گل ها گریه می کنند مادر دست از شستن شیشه ها می کشد و می گوید : دیگر نوبت این قالی هاست . و آن وقت من می فهمم که پرستو ها همین روز ها برمی گردند .

و وقتی پدر برایم از آن ماهی های قرمز و سفید می خرد ، یادم می آید که وقت بیدار شدن صنوبر ها و نیلوفرها و همه ی سپیدار هایی است که می خواهند عاشقانه رسیدن بهار را تبریک بگویند .

در یک روز خوب که مادر چادر گلدار به سر می کند پدر خیلی زیبا حرف می زند ! گمانم ، به زبان کبوتر سخن می گوید ، به زبان آینه ، به زبان محبت ، هر چند من معنی حرف های پدر را نمی فهمم ؛ اما ، آهنگ قشنگی را که در حرف هایش موج می زند دوست دارم . مادر از آن سفره های خنده دار پهن می کند که وسطش آینه است و گل و برنج و حتی ، ماهی های قرمز من ! و من می اندیشم که شاید ما سر این سفره نان عشق می خوریم !

وقتی من می خندم و ردیف دندان های سفیدم را نشان می دهم ؛ مادر می گوید : که بهار آمده و من پر از بوی خوب قرآن می شوم و آن قدر بزرگ می شوم که دستم به قاب عکس پدربزرگ که لب تاقچه است می رسد . و می بینم که نیلوفر ها چقدر قشنگ می خندند و گل های قالی چه زیبا شکوفه می دهند . آری ! وقتی بهار می آید ؛ حتی ؛ دفتر سفید گل های قالی را هم خط می زند .


از وبلاگ پرنیان