یاس ها هم از رنگ آسمان خوششان نیامده.پرنده هم چشم اش که رو به بالاست بی فروغ شده و منقارش را بسته. کم کم آسمان موج می زند وتمنای نا امید پرنده و یاس وبید را 
می شکند در خود.
از الوار چوبی پایین می آیدو چند قدم از دار دور می شود. انگشت اشاره اش را لای دندانهایش می گذارد و آرام می فشارد. اگر از پدر نمی ترسید همه ی گره های آبی را میشکافت ویخ باغچه را می شکست.آهی می کشد و دوباره بر می گردد روی الوار وگیس دار را می کشد و پودها را می نشاند در لابه لایش. غصه اش گرفته. تند و تند 
می بافد. شانه را محکم می کوبد بر بی اعتنایی آسمان که بالا می آید و باغچه را پایین می برد.
"حکایت این هم شد مثل چشم های آهوی مادر که به جای سیاه، سورمه ای شدند. بچه آهو چشم هایش سیاه سیاه بود اما چون نخ سیاه کم آمد و پدر نخواست برای دو تا 
دایره ی کوچ، خرج الکی بکند چشم مادر سورمه ای شد که از حاشیه ی روسری زن ایل مانده بود."
شانه را می کوبد روی الوار که پایین می افتد و صدای افتادنش در سردی اتاق 
می پیچد. صدای پدر امتداد صدای شانه را خط می کشد:"حواست کجاست دختر؟... باز رفتی تو هپروت؟... به کارت برس."
سر بر می گرداند طرف چارچوب در که اندازه ی هیکل لاغر و ریز پدر از  روشنایی اس کسر شده و آهستهو شاید ترسیده می گوید:"بد نمی شد اگر آبی فیروزه ای 
می گرفتی..."
پدر انگار امروز از دنده ی چپ بلند نشده که عصبانی نمی شود و عادی می گوید :
" آبی که با آبی فرق نداره، همین خیلی هم خوبه."
" ولی آسمان که مثل این نیست..." کمی از نخ را بلند می کندو به پدر نشان می دهد.
پدر که کم کم ظرفیت مهربانی اش دارد سرر یرز می کند بی حوصله و بی توجه به چشمان منتظر دخترش می گوید:" این باید تا عروسی پسر "قربون" آماده بشه، دست بجنبان". و دوباره روشنایی قاب در را پس می دهد و می رود.
اتاق انگار سرد شده و تاریکتر . صدای بی اشتیاق شانه ،رج به رج در گوشدیوارهای ساکت می نشیند. مثل همان وقت ها که مادرش پشت دار می نشست ، در سکوت حنجره ی همیشه خاموشش می بافت و بر دار می کوبید  وقتی او را می دی د فقط لبخند می زد. چشم های نمدار مادر که انگار همیشه اشکی را پس می زد، در ذهن اش مثل نقشی پررنگ و واضح حک شده.
مادر هم رنگ قالی برایش مهم بود. نمی توانست حرف بزند ولی اخم ها یش که در هم می رفت معلوم بود از رنگ  خوشش نیامده. پدر هم نظر مادر برایش مهم نبود مثل نظر او. همیشه می گفت:" برای شما چه فرقی می کنه چه رنگی باشه، مهم مشتری است که اصلاً متوجه نمی شه..."
پدر نمی دانست چقدر مهم است هر چیزی مثل خودش باشد، نباید گل سرخ را یکدست سرخ زد، باید گلبرگها را معلوم کرد وگرنه همه اش در هم می ریزد مثل یک دایره سرخ که فقط شبیه گل است.یا چشم دختر بچه ای که بره ای را در آغوش گرفته باید نقطه ای روشن وسفید داشته باشدتا شوق و معصومیت را فریاد بزند.پدر اینها را 
نمی دانست ولی مادر خوب می فهمید و همیشه عذاب می کشید. دست رنج اش چیزی نمی شد که می خواست. ولی همیشه یک امید، یک دلخوشی در نگاهش سوسو می زد ،قالی بعدی. مثل امیدی که در قلب او هم هست. "این قالی را که تمام کردم عکس مادر را با همان لبخند و چشم های نمدار می برم پیش طراح تا طرحش را بزند. مادر را 
می بافم". با این تصور لبخند درخشانی بر لبش می نشیند. دیگر رنگ آسمان زیر دستش برایش مهم نیست. حالا مهم چشم های مادراست،سیاه وکشیده، غصه دارو زیبا...
ولی همه ی این تصورشیرین محو می شود در چشم های محاسبه گر پدر."چطور ممکن است بابا برای قالی مادر پل خرج کند؟!"
آه سردی می کشدوسست می شود. رشته ای از نخ آبی را می کشدو نزدیک می کند به تار و گره می زند، مردد و آهسته. رشته ی باریکی از قرمز طلایی ماهی گلی های حوض پیچیده به آبی خواب آلوده. نخ ها را که سخت به هم تنیده اند جدا می کند. رشته را بر می گرداند به توده ی کم حجم قرمز طلایی که جفت آبی کز کرده و چند لحظه با لذت نگاهش می کند. چه رنگ قشنگی! مثل رنگ جلیقه ی مادر که همیشه 
می پوشید.دوباره لبخند روی لب هایش جان می گیرد. با ولع قرمز طلایی را بر می دارد و جلوی صورتش می گیرد وبا صدایی که خیلی آهسته هم نیست می گوید:" از هر قالی بهترین رنگ... بابا که متوجه نمی شود... مامان عکست را می بافم."
قدرت انگشتانش انگار چند برابر شده. دلش می خواهد زودتر این فرش را تمام کند وهمه ی فرش هایی که او را به چهره ی مادر نزدیکتر می کنند. مثل کسی که دیوانه شده با خودش شروع می کند به حرف زدن،پراکنده و بی انقطاع:"باید  طرحش را زودتر بزنم ...از آن نخ سیاه چشم های آهو برای چشم هایش، این قرمز طلایی هم برای جلیقه اش ، کم هست ولی میشه بقیه اش را هم جور کرد... لب هاش ... لب هاش گل سرخی... اگر بابا بفهمه... وقتی نیست می بافم... دار ، دارش را چکار کنم..." سری می چرخاند. پستوی کوچک و تاریک گوشه ی زیر زمین، دار قدیمی مادر. دلش می خواهد از خوشحالی فریاد بزند.
 چه خوب نقش زده عکس مادر را. مثل خودش . مثل وقتی که می خواست فرش  تازه ای را ببافد و امید در دلش هنوز زنده بود. چه قدر لبخندش زیباست. صورتش را روی صورتِ کاغذی مادر می گذارد و آرام گو نه های گل انداخته اش را می بوسد.چشم هایش برای نوازش اشک می سوزد. با تمام وجود آرزو می کند مادررا ببیند، بغلش کند و صدها بار صورتش را ببوسد.اما به جای آن آرزوی دورودراز بازهم گونه های کاغذی را می بوسد. صدای پای پدر مجبورش می کند دل از مادر بکندو پای دار بنشیند. پدر 
می آید، روبروی قالی می ایستد، با لذت به دست رنج دخترش چشم می دوزد و 
می گوید:" کم وکسری که نداری؟" می خواهد بگوید "نه" اما یاد چشم های مادرش می افتد. با تردیدی ناخواسته می گوید:"برای قابش سیاه کم میآد". اخم پدر در هم 
می رود ولی با این حال می گوید:" بعد از ظهربرات می گیرم... سعی کن تا فردا تمامش کنی... "قربون" امروزهم اومده بود درِ خانه". -"چشم" کوتاهی می گوید وتند وتند 
می بافد.در دلش غوغایی بر پاست. چشم وابروی مادر جور شد. وای چقدر طول خواهد کشید تاهمه ی رنگهاکنار هم دوباره مادررا خلق کنند. کاش فرش بعدی پرنقش ونگار باشد با رنگهای زیاد..."
قالی "قربان" که فقط قابش به درد خورد و پولک ماهی گلی های حوض اش. قابی که خیلی زود سرکشی آسمان غبار گرفته را خط زد و همه چیز را تمام کرد، پایین رفتن باغچه را، درد نشسته روی بالهای پرنده را، غرغر درخت بید را وسکوت نیمه شکفته ی یاسها را.
دستهایش را پشت سرش می برد و نفس راحتی می کشد. بالاخره تمام شد. حالا 
می تواند تا بر پا شدن دار قالی جدید، کار فرش مادر را شروع کند.حس می کند اصلا خسته نیست، سنگینی کوهی که هرباربعد از پایان هر فرش شانه هایش را بی هیچ ترحمی درهم می فشرد نیست، جایش را شوقی بی پایان گرفته. می رود سراغ دارِقدیمی که گوشه ی زیرزمین افتاده وبا حسرت دارِ قالی افراشته راخیره نگاه می کند. دارراسر پا 
می کند و می کشاند داخل پستو.دستی می کشد به چارچوب رنگ پریده اش وبا لبخندی کمرنگ و نگاهی تلخ می گوید:" کمک ام کن ... می خواهم عزیزترین 
کس ام را روی تنت نقش بزنم... کمک ام کن... مادرم هیچ وقت به تو بدی نکرد، اصلا به هیچ کس بدی نکرد". قطره اشکی شتابان از چشمش فرو می افتد ومی نشیند روی سیمان تیره ی کف وتیره ترش می کند. صدای پای پدر مثل همیشه خلوتش را 
می تاراند. بر می گردد وروبروی فرش می ایستد. پدر می آید، پک محکمی به سیگارش
 می زند ومی گوید:"بالاخره تمام شد... خوبه،خوبه". دود که انگار از اسارت رها شده خود را بالا می کشد وحل می شود در هوا."دار را آماده کن... فردا نقشه ی جدید را 
می آورم". فرش را جدا می کند وبا خود می برد. عریانی زشت دار را بی هیچ همدردی ای رها می کند و می رود سمت پستو،تا دل دارِ قدیمی را شاد کند. دو دار با هم آماده می شوند یکی برای دیگری وآن یکی برای خودش.اولین بار برای خودش. سخت چشم انتظارنقش قالی تازه است ورنگهایی که باید جمع کند. همه شان را از حفظ شده، حتی رنگ گل های ریز حاشیه ی روسری مادر را که باید برای بافتنشان نخ صورتی  پیدا کند. بالاخره پدر می آید.در عمرش شاید این اولین بار است که مشتاقانه چشم به در می دوزد وازآمدنش خوشحال می شود.می دود جلو و نقشه ی لوله شده راازدستش می رباید وآرام آنرا می گشاید.آنقدر آرام که گویی درِ گنجینه ای ارزشمند راباز می کند.طرح را که می بیند می خواهد خوشحالی فریاد بزند.زنی با چشم هایی تبداروپرغم که از قابِ پنجره افق را دردوردست دشت می نگرد. چه بهتراز این می خواهد. گیسوان پریشان زن سیاه، صورتش کرم شفاف و زیبا، لب هایش گل سرخی، پیراهنش آبی روشن با 
گل های ریز صورتی وشالی که دور گردنش افتاده وآویزان شده روی سینه اش ، شالی حریر گون از رنگ همان گل های ریز با حاشیه ای طلایی. یک لحظه به خودش
 می آیدو متوجه نگاه پدر می شود.خودش را جمع وجور می کند ومی رود سمت زیرزمین وهمانطور که می رود می گوید:"از همین حالا شروع می کنم". پدر به قدری در تعجب سیال خود شناور است ،که سیگارخاموش را پک می زند وچشم از دخترش بر نمی دارد که سبکبال وسرزنده در سرازیری پله های زیرزمین محو می شود.زیر زمین نه سرد است ونه تاریک ونه مثل زندانی گرفته وپر از اسارت.همه چیز عوض شده. شاید این نور در نگاه اوست که همه چیزرا تابنده ودلنشین نشان می دهد وگرنه خشت های تیره وسرد همان هستند که بودند وسقف کوتاه حتی یک ذره هم بالاتر نرفته. پشت
 دارمی نشیند.نقشه را می نشاند روبرویش ودرچشم های زن خیره می شود. چشم هایی که گویی حرفی دارند برای گفتن ودردی راپشت شفافیتشان پنهان کرده اند."بیا دختر، نخ ها را جا گذاشتی. بس که عجله می کنی."تکان کوتاهی می خورد وبر می گردد طرف پدر که اصلا متوجه آمدنش نشده وخرمن نخ ها را که رها می شود در آغوشش می گیرد. چشم هایش حریصانه نخ ها را می بلعد. با حوصله تک تکشان رابه دارمی آویزد. چقدر همه شان زیبا هستند. فقط یک رنگ کم است،رنگ کرم صورت زن. پدررا که دارد ازآخرین پله ی زیرزمین بالا می رود صدا می زند:"بابا".- " چیه؟..."- " یه رنگ کم گرفتی". مرد پایین می آیدومنتظر می شود تا دختر جمله اش را کامل کند." بابا رنگ کرم نگرفتی... " پدر سیگارش را که روشن کرده پک می زند و می گوید:"از آن صورتی بزن... زیاد گرفتم برای صورتش هم." – "ولی ... صورتی"- "از همین بباف این کرم پیدا نمی شه." معلوم است که زحمت گشتن به خودش نداده وگرنه هررنگی بخواهی دربازارپیدا می شود. صورتش گر می گیرد. دندانهایش را بی اختیار روی هم ساییده می شوند. از پدر بدش می آید. بیشتر از همیشه. ازاین مرد لاغر اندام همیشه عصبانی که یک عمر مادررا عذاب داد وحالا چنگش را درگلوی اوفرو برده.چند گره را محکم بر دار می کوبد وخشمش را اینگونه بر تنش می ریزد،مثل هر باره ی عمرش. این دار همه چیز اوست.مونس تنهایی هایش،محرم درد ها وحرفهای نگفته اش،آماج 
خشم های فرو خورده اش. وتنها دار... وتنها دار. پدر که می رود یک رج را با اشک وآرام بر دارِ مادر می نشاند. یک رج سیاه که قاب می کند بی کسی اش را در چهره ی مادر. سیاه مثل روزها و شب های بی انتهایش . اشک می ریزد وسعی می کند صدای
ناله ی حنجره اش راکه پر از بغضی کهنه است مهار کند،ولی نمی شود. نمی تواند اینبار مثل گذشته نیست. احساس بیچاره گی ودردش، مانند زخمی نا سورلب باز کرده و فریاد می کشد. می داند که این فرش که خواهد بافت فرش اشک ها ودلتنگی هایش خواهد شد وبر هر گره اش حرفی تلخ خواهد نشست. فرشی مثل خودش و مادرشسراسر غم.
خط سیاه قاب را می بافد وبر می گردد سرِ دارِ غریبه. دیگر کارش می شود همین امد وشد بین پستو ودار قالی. پستو تاریک است نور کم اش چشم هایش را می آزارد ولی گویی هیچ سختی ای نمی تواند او را از هدفش با زدارد. حتی دروغهایی که مجبور 
می شود به پدر بگوید:" نخ سیاه کم گرفتی، این صورتی برای اینهمه نقش نمی رسد و..." وهر باربهانه ای ودروغی. چه دروغی؟حقش نیست بعد از این همه سال کار بی مزد آرزویی زیبا برای خود ببافد؟ آرزویی که گردنش هم از همان صورتی کم رنگ بافته شد واو دلش نمی آید صورت تابناکش را با آن ببافد. کا شپدر راضی می شد نخ کرم برای چهره ی زن بگیرد.گردن زن غریبه هم ازلای شال حاشیه طلایی اش به صورتی 
می زند و سفید، ولی صورتش مانده . مانده در انتظار حال پدر که خوب باشد یا بد وقتی نخ ها را می خرد ومی آورد... می خرد و می آورد، کرم ماتی که اورا به یاد آبی آسمان باغ می اندازد. بی جلا وکدر.آنقدر مات که روح را از چهره ی زن می گیردو به ناچاراز چهره ی مادرکه باید زودتر تمام شود تا پدر نفهمیده. چشم هایش را هم می بافد، سیاه ودرخشان. اگر رنگ صورتش را قلم بگیرد خودِ خودِ مادر است واگربا همین رنگ نگاهش کند،باز هم مادر است در روزی که درد چهره ی خسته اش را چین انداخته بود وبعد همه چیز تمام شد، درد، التهاب گونه های برافروخته اش،نفس های زورکی ولبخندی جان داده روی لب های بی رنگش ونقش آرام ومهربانش روی دار. "وای مادر، اینطور همیشه برای من زنده ای ، ببخش که رد درد را بر صورتت بافتم. بابا را که می شناسی باز هم رنگها را... چه می شود کرد. جلیقه ات هم دو رنگ شده. اگر خودم پول داشتم... اگر... مادر خوبم". سرش را به نرمی بر شانه های مادر می سپارد وبلند بلند گریه می کند. دلش می سوزد. برای مادر که حتی نقش اش هم مثل خودش نشد، برای خودش که آرزوهای کوچکش هم پیچیده ومحال می شود، وحتی برای پدر که 
نمی داند هر نقشی باید رنگ خودش باشد.
سه روز است که مادر دوباره زنده شده بر تن دار قدیمی. سه روز است که آغوشی مهربان به رویش گشوده شده وهمه ی درد دلهایش را به جان می خرد. سه روز است که تاریکی وسردی و تنهایی معنای کابوس وارشان را ازدست داده اند. صبح که می شود دلش پر می کشد برای بهشت زیرزمین که تا پیش از این دوزخی بود بی گریزگاه. 
چشم هایش پرازاشتیاقی تابنده شده اند. اشتیاقی مثل شعله ای سرکش که گرمایش آب می کند هر چه سرماو یخبندان را. اول صبح"سلام مادر" وآخرشب بوسه ای نرم وکلامی آهسته" شب به خیر مادر". چه قدر سعادت و خوشبختی با او مهربان شده اند. چه زیبا و دوست داشتنی سهم کوچک اورا ازدنیا پرکرده اند. خستگی تمام شده،نقش هایی که می زند جان دارتر شده اند، مثل وقت هایی که مادر می نشست وداستان قالی ها رابرایش زمزمه می کرد. چه زیبا فرش ها رامی خواند، مثل کتابی گشوده. وحالا او خودش قصه پرداز شده، قصه هایی شیرین.
حس می کند مادر بالای سرش ایستاده و حرکت انگشتان فرزش را نگاه می کند واینجاست که دلش برای لبخند مادر تنگ می شود، می دود داخل پستو وخنده ی مادر را حفظ می کند ودوباره بر می گردد پای دار تا باز دلش تنگ شود برای خنده ای دیگر از مادر. آخرین گره گلبرگ نیمه بازِ رز را هم می زند. خسته شده. خمیازه ای می کشد و سر می گرداند طرف پستو. قوسی به بدنش می دهد و می رودطرف پستو. روبروی مادر می نشیند. ساکت وبی حرف. اینبار فقط می خواهد تماشایش کند. حالی که دارد وصف کردنی نیست. حسی آمیخته از غم و شادی ، اشک ولبخند یا شاید وصل وهجران. گو نه اش را به گونه ی مادر می چسباند. چشم هایش روی هم می افتد. تمام وجودش را گرمایی مخملین فرا می گیرد. شاید این دست خواب است که بر شا نه اش می نشیند وآرام تکانش می دهد. تکانش می دهد تا بیدار شود. شتابزده چشم می گشاید. دهانش بی اختیار باز می شود اما کلامی از آن خارج نمی شود. فقط شاید آهی کوتاه. نگاه پدر روی او و دار می آید ومیرود. نگاهش خالی است. یا سعی می کند خالی باشد. خالی از احساس همدردی با دخترش. دختری که هنوز همانطور مبهوت و مستاصل نگاهش می کند. سکوت می کند، سکوت و باز هم سکوت.تا پدر سررا پایین بیندازد وبگوید:" نمی تونی نگهش داری..." و اوانگار نمی خواهد باور کند.سری تکان 
میدهد، چشم به دا رمی دوزد وبالبخندی اشک آلود می گوید:" مادره... خودم بافتمش، عین خودش، نگاش کن..."
مرد می خواهد از نگاه زنش بگریزد . مصمم در چشم دختر نگاه می کند "این چند روزراهم به خاطر تو صبرکردم. تو که وضع را می دونی." چه وضعی راباید درک کند ، فقر را... فقر که همیشه بود چه با مادر،چه بی مادر! صدایش شروع می کند به لرزیدن از طغیان بغضی کهنه." ولی مادر را برای خودم بافتم. باهاش حرف می زنم . اگه نباشه..." مرد چیزی نمی گوید. می رود سمت دار وشروع می کند به جدا کردن فرش و اوهراسان به پدر می آویزد"بابا... بابا..."
پدر به سختی می گوید :"مادر تو مرده... این زندگی لعنتی باید بچرخه یا نه؟"
نگاه مادر فرو می افتد روی دست پدر وگیسوانش انگار کشیده می شوند با دست دیگرش. اودیگرالتماس نمی کند، فقط سعی می کند برای آخرین بار لبخند مادر را ببیند. لبخندی که محو می شود روی دوش پدر. داربه جای اینکه سبک شود کمر خم میکند ومی افتد وصدایش در سردی وتاریکی پستو وجای خالی مادر می پیچد. چارچوب دَر از سایه ی مرد پروخالی می شود وتنها دودی از اسارت رها شده در هوا به جای می ماند که بالا می رود وبر سقف زیرزمین که گویی کوتاهتر شده جان می دهد.
نویسنده: افسون | از وبلاگ کوچه چهار چناری منهای دو