جسم ِ مجنون را ز رنج دورئی 
اندر آمد علتِ رنجورئی
خون به جوش آمد ز شعلۀ اشتیاق 
تا که پیدا شد در آن مجنون خناق
پس طبیب آمد به دارو کردنش 
گفت: چاره نیست هیچ، از رگ زنش
رگ زدن باید برای دفع خون 
رگ زنی آمد بدانجا ذوفنون
بازویش بست و گرفت آن نیش او 
بانگ بر زد بر وی آن معشوق خو
مُزدِ خود بستان و ترکِ فصد کن 
گر بمیرم، گو: برو جسم ِ کهن
گفت: آخر تو چه می ترسی از این ؟ 
چون نمی ترسی تو از شیر عرین
گفت مجنون: من نمیترسم ز نیش 
صبر ِ من از کوهِ سنگین هست بیش
منبلم، بی زخم ناساید تنم 
عاشقم، بر زخمها بر می تنم
لیک از لیلی وجود من پُر است 
این صدف پُر از صفات آن دُر است
ترسم ای فصّاد اگر فصدم کنی 
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل روشنیست 
در میان لیلی و من فرق نیست
من کیم؟ لیلی و، لیلی کیست؟ من 
ما یکی روحیم اندر دو بدن 


پی نوشت: فرش پیش رو نمونه آنتیکی از فرش تصویری تبریز در قرن 19 است که داستان لیلی و مجنون را با شعری از مولانا در کتیبه های حاشیه به نمایش گذاشته است.


برگرفته از سایت اطلاع رسانی فرش ایران (کارپتور)