چشمانم را می بندم

وبه نقطه ای دوردست، خیره می شوم.

به نقطه ای دور دور دور،

که نقشی زیبا، در ذهنم بیافرینم.

پشت شیشه

باران

ترانه می خواند.

نشسته پای دار قالی

دختری از تبار عشایر، که گلهای رنگارنگ بهار را

با گلهای رنگارنگ نارنج و ترنج و شقایق

ماندگار می کند.

دختر قالیباف، خستگی هایش را، رج می زندو

دلبستگی هایش را، می بافد.

دستهای تکیده دخترک سیزده ساله

برای لحظه ای سکوت می کند و

چشمهای خسته اش

آرام آرام به خواب میرود.

شاید رویای آن عروسک موطلائی، که همیشه آرزوی بغل کردنش را داشت،

در ذهنش نقش بسته.

شاید اکنون

که خودش عروسک که نه

کودکی در بغل دارد

به این می اندیشد که آیا دخترکش خواهد توانست

عروسک کودکی هایش را

در آغوش بگیرد؟!!


نوشته لیلی کرامت پور