میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات کودکی» ثبت شده است

این گل های سرخ ...

مرحوم دکتر شریعتی می گوید : « ماد موازل میشن » که یک زنِ تیزهوش و خوش فکری است ، به عنوانِ خبرنگارِ اومانیته ، به خاورمیانه سفر کرده بود. در بازگشت از او پرسیدم که: چه برداشتی از این سفر دارید؟ در ضمنِ مشاهداتِ دقیقی که از یک سفرِ کوتاهش داشت از این قبیل که « من همیشه آرزو می‌کردم که یک قالی زیبا و ظریفِ ایرانی در اتاقم داشته باشم امّا وقتی کارگاه‌های قالیبافی را در ایران دیدم حتّی از تصوّر آنکه بر روی قالی ایرانی پا بگذارم تمام بدنم می ‌لَرزد. این گُل‌های سرخ و خوشرنگِ قالی‌های شما از سرخی گونه ‌های زردِ دختر بچّه‌ های معصوم رنگ می ‌گیرند . انگشت‌های ظریف و لاغرِ این اطفالِ غمگین و پَژمرده را در لا به‌ لای هر گِرهی می ‌بینم. این تعبیرِ رُمانتیک من نیست، متنِ شعری است که آن‌ها هنگامِ کار در آن دخمه ‌های تاریک و مرطوب می‌ خوانند»، و سپسِ متنِ سرودی را که قالیبا‌فان ایرانی با خود زمزمه می ‌کنند و او یادداشت کرده بود به فرانسه خواند و من که خود ایرانی ‌ام و بزرگ شدۀ شهر قالی و مدّعی آشنایی با توده ، شرمگین شدم که این زمزمه را بارها شنیده ‌ام و هرگز در اندیشۀ آن نبودم که ببینم چه می ‌گویند و این زن فرانسوی که فارسی هم نمی ‌داند ، در یک سفر سه روزه به ایران، تماماً آن را یادداشت کرده است.


 مجموعه آثار 4 ( بازگشت ) ، دکتر علی شریعتی ، انتشاراتِ الهام ، چاپ چهارم ، پاییز 1373 ، ص 297 ـ 298


برگرفته از وبلاگ خطه فریومد | فرومد

ادامه مطلب...
۱۳ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

فرش گل قرمزی

۵ سالم که بود من و دایه ام خدا بیامرزدش ننه گلزار فرنگی که یک پیرزن زنده دل کرد بود با هم تو خونه تنها میموندیم و من هم به اکتشاف در باره ناشناخته ها میپرداختم

یکیشون  کبریت بود.

ننه گلزار معمولا تو چرت بود و اونوقتها از داروخونه براش تریاک میگرفتند و اگر یادم باشه میخورد.

خلاصه اون در حال چرت بود و من هم رفتم آشپزخونه و کبریت رو آوردم و گوشه یه فرش نشستم تا برای خودم کشفیات انجام بدم خلاصه کبریت رو کشیدم و روشن شد و کلی کیف کردم . دستم داشت میسوخت که ولش کردم دیدم هنوز روشنه ردش کردم زیر فرش و به سلامتی قدر یه نلبکی فرش و ریشه هاش زرد شد .

تازه شب هم هنرم رو به مامان نشون دادم. طفلکی مامان چقدر غصه خورد. اون فرش رو باباش براش خریده بود.

اون فرش تو خونه ما بود تا من ازدواج کردم. میخواستن بفروشنش و برام یه جفت فرش بخرن قبول نکردم و همون رو آوردم.

چند سال قبل برای تز فوق لیسانس باید ۷۰۰ تومن به دانشگاه آزاد میدادم که کفگیر خورده بود به ته دیگ و مجبور بودم بفروشمش

مامان خبر دار شد و مامان خریدش.هنوز اونجاست و میریم و بعد از ظهر ها با مامان و بابا روش میشینیم و چای میخوریم.....


نوشته مرجان کشاورزی از وبلاگ خاطرات کودکی

ادامه مطلب...
۰۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۴۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی