میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۳۲ مطلب با موضوع «دلنوشته های فرشی» ثبت شده است

خدای تنهایی من ...

الهی !!!!

خدای تنهاییِ من......

چه بسا هر گره ای که در کار من می اندازی

همچون گره های قالی باشد که با آنها برای

سرنوشتم نقشی زیبا بیافرینی

آمین.......


از وبلاگ فریاد دل سکوت است

ادامه مطلب...
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

قـــــــالی

دلم تنگ شده برای دار قالی

برای گلهای قشنگی که همیشه حسرتش توی دلم مون بود که تا کی ...

دلم تنگ شده برای شفتالویی که به مناسبت رسیدن به نیمه قالی مامان خرید

دلم برای جنگ و دعواهای بچه گانه کارگاه قالی تنگ شده

دلم برای تاروپودی که تا بالا می امد جانم بالا می اومد ...

برای چرت 10 دقیقه ای که تمام خستگی یک شیفت کار و قالی بافتن رو از تن بیرون می کرد ...

برای دیدن پرین و فوتبال لیستها آخر کار ...

برای گریه های روی دار قالی ..

برای امیدی که داشتم دلم تنگ شده

امیدی که آخر قالی باف نمی مانم درس می خوانم و راحت می شوم ...

الان درس خواندم و مدرک گرفتم و قالی رو کنار گذاشتم و پشت میز نشین شدم

اما با دنیایی استرس و توجیه و .... دست و پنچه نرم می کنم

دلم لک زده برای راحتی قالی بافتن


نوشته طیبه ایزانلو / وبلاگ مالیات هستی

ادامه مطلب...
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

زندگی بافتن یک قالی است

چند هفته گذشته را مشغول قالیبافی بودم و حقیقتا   قالیبافی مصداق زندگیست!

با تارهایی محکمی که به دقت ایجاد میکنی و چله کشی و ستون قالی  را پا برجا میکنی

زنجیره ای که برای نگهداشتن  شروع  قالی میزنی

پود کلفتی که در هرردیف میکشی و محکم شانه میزنی

و پشت آن پود نازک را میکشی که باید با دقت انجام دهی

و در هر ردیف بر کارت  استحکام میبخشی....

و همینطور که پیش میروی و اولین نشانه های نقشه قالی را از پشت کارت میبینی

بسیار احساس زیبایی از خلق شدن این نقشه در خودت احساس میکنی

بنظرم قالیبافی  بالاترین هنر دستی است  که با کوچکترین گره

با گذشت زمان طرحی زیبا و جاودانه را خلق میکنی

حقیقتا زندگی بافتن یک قالی است...


از وبلاگ همسری عاشق، مادری مهربان

ادامه مطلب...
۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

قالی زندگی

     دانه دانه می بافم روی هر ریشه قالی
     میان تاروپود زندگی
     می بافم هرلحظه ناب زندگی را رنگی
     ثبت می کنم میان هر ریشه
     تکه پازلی از خاطره
     بوته های رنگی از گلهای باغ زندگی


     شعر از آناهیتا مقیمیان

ادامه مطلب...
۰۱ تیر ۹۲ ، ۰۰:۴۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

رج به رج

     فرش می‌بافم، رج به رج، زیر و رو، نقش به نقش 

     سپس چله‌های بافته ‌ام  را شانه می‌زنم

     تا شاید نقشه‌هایم نقش چشمانت شود...


     بداهه از منیره سادات حسینیان

ادامه مطلب...
۲۸ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست...!

بی بی های ما پای دار قالی حرفهایی می زدند...

می گفتند تار و پودی که زن آبستن و زائو ابزار زده باشد ، شل و وارفته است . فرشی که پیرزن بافته باشد ، گرم است و به درد خواب زمستان می خورد...فرش دختر مجرد ، تیز رنگ است و تند و چشم را می زند...

اما همان ها می گفتند که امان از قالی نوعروس و دختر عاشق...نقشش هزار راه می برد آدم را...نقشش غلط است ؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیر بال و پر مرغ ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد...


نوشته رضا امیرخانی (قیدار)

ادامه مطلب...
۰۱ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

قالی زندگی ...

زندگی یک قالی بزرگ است، هر هزار سال یکبار فرشته‌ها قالی جهان را در هفت آسمان می‌تکانند، تا گرد و خاک هزار ساله‌اش بریزد و هر بار با خود می‌گویند:

این قالی نیست که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است…

با زمینه سرخ خون و حاشیه‌های کبود، و نقش برجسته‌های ستم…

فرشته‌ها گریه می‌کنند و قالی آدم را می‌تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می‌کنند. رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش… قالی بزرگی است زندگی.

که تو می‌بافی و من می‌بافم، همه بافنده‌ایم. می‌بافیم و رج به رج بالا می‌بریم. می‌بافیم و می‌گسترانیم. دار این جهان را خدا بر پا کرد و خدا بود که فرمود: ” ببافید “، و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد. و هر که آمد، گره‌ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت. و چنین شد که قالی آدمی رنگارنگ شد. آمیزه‌ای از زیبایی و نا‌زیبایی، سایه روشنی از خوبی و بدی.

گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند، طرح و نقشت نیز، و هزاران سال بعد، آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه‌ای از آن را تو بافته‌ای.

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر ببافی!!!


نویسنده ناشناس
ادامه مطلب...
۳۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۳۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

یک نصیحت مادرانه به سبک قالی

تا وقتی جوونیم و پر انرژی فکر می کنیم برای قالی زندگیمون نقشی خواهیم زد بی نظیر با گلها و بوته هایی که کسی نظیرشو ندیده باشه ،اونقدر از جون ببافیمشون که گلبوته ها هم جون بگیرن و عطر داشته باشن،عطری مست کننده...

اما هر چی پیش می ریم می فهمیم نقش و طرح این قالی از پیش تعییین شده و ما فقط می بافیم...

اولش فکر می کنیم که روزگارو تسلیم خواسته هامون می کنیم اما بعد می فهمیم قبله اینکه ما سر بلند کنیم زندگی مارو تسلیمه خودش کرده...

همه ما یه جاهایی از زندگی با این حقیقت روبرو میشیم که جز تسلیم راهی نداریم...

دوست دارم برای دخترم اینجا بنویسم:عزیزکم اگه روزی به این نتیجه رسیدی که در طرح و نقشه قالیه زندگی نقشی نداری و ناچار به تسلیمی حداقل تلاش کن که رج ها رو منظم و با مهارت ببافی!


برگرفته از وبلاگ در پیچ و خم جاده مه آلود
ادامه مطلب...
۰۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۲:۰۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

تو خوبــی تو راست میگویی

تو خوبــی تو راست میگویی

یه مدت میشه که این جمله افتاده تو دهنم،بعـد از هر جمله طرف این رو در جواب میگم حالا چه با ربط چه بی ربط؛داشتم برگ های پایان نامه رو ورق میزدم که مادرم گفت: واسه سحری قورمه سبزی درست کنم؟؟ گفتم:آری تو خــوبی تو راست میـــگویی..که دیدم ناغافل دستان مبارک مجید با گردن غازم اصابت کرد وگفت:درست صحبت کن بلند شو برو بشین درست رو بخون پس فردا که داور خارجی ازت سوال بپرسه وبلد نباشی حالاست که پت پت کنی...

سرم رو به نشانه تایید اونم فیلسوفانه تکون دادم هرچند  هنوز جمله اش رو نتونسته بودم هضم کنم «بلندشو برو بشین»وآروم گفتم تو خــوبی تو راست میگویی..

مجید  که رفت من بودم ومادرم زنگ به صدا در اومد...

کیــستی ای کوبنده ی در؟؟؟

...

بفــرمایید!!!

کی بود مادر؟؟

خواستگــار...

کی؟؟؟

میگم خواستگــآر بخــدا دروغم چیه دهن روزه؟؟!!

خاک به سرم اینجا بهم ریخته یعنی چی مردم چه بی فرهنگن سرشون رو میندازن پایین ومیان خواستگاری؟؟ ومادرم سریع درحال مرتب کردن بود که گفتم مادر من خواستگـار واسه فرش اومده یجورایی دلال قالی هستند..

ادامه مطلب...
۲۹ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۱۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

قالی ما

بیا با هم قالی زندگی را ببافیم،بی حاشیه.تو تار باش و بگذار همواره بر ایستادگی ات اطمینان داشته باشم. من پود باشم تا وقتی خدایمان برای محکم کردن گره ها شانه می زد، این من باشم که ضرب شانه ها را تحمل می کنم.

بیا محکم بر هم گره بخوریم. بیا نگذاریم هر کس و نا کسی پا بر روی قالی مان بگذارد...من از قالی های خاک گرفته بیزارم...


برگرفته از وبلاگ چرت و پرت های بی سر ورته!
ادامه مطلب...
۲۵ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی