میرزاCarpet

فرش در آئینه ادبیات

۲۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

فرش ها هم دلشان می شکند ،‌ مواظب باشید ! . . .

ای ایرانی و ای نامدار اصالت و شکوه فرش این هشدار را جدی بگیرید:‌

به فرش های زیر پایتـان نظـر اندازید به مهــر،‌ که فـردا دیر است و به بالای سَر در نمایشگاهِ فرشی که می رویـد!‌

آخر فـرشی به من گفت: تـرنج دل ما ترک خـورد، وقتی در نمایشگـاه فـرش "دستباف"  کسی از تو پرسیـد:

فرش های ماشینی در کدام غرفه است؟! ! !


(این مطلب بر اساس واقعیتی تلخ از حضور در چندین نمایشگاه فرش دستباف نگارش گردیده است.)

ارسالی از ساناز تنظیفیان

ادامه مطلب...
۱۷ فروردين ۹۲ ، ۰۵:۳۸ ۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

پدرم کفشباف بود

چند مدتی بود که برای اول مهر آماده شده بودم. برای مدرسه. چقدر خوب و خوش بودیم. می‌رفتم کلاس سوم. معلممان دوست قدیمی پدرم بود. دیده بودمش. آقای قادری. بچه‌ها همان بچه‌های کلاس دوم بودند. جز یکی. سعید. توی کلاس غریبی می‌کرد و به خاطر قد بلندش آقای روحانی گفت ته کلاس ردیف اوّل بشینه. من سعید را می‌شناختم. یک ماهی می‌شد آمده بودند خانه اعظم خانم. آنقدر بد اخلاق بود، که مرتب مستأجر عوض می‌کرد. سعید را زیاد نمی‌شناختم. ولی یکبار با مادرم که می‌خواست خانه جدیدشان را چشم روشنی بگوید رفتیم خانه‌شان. وضع خوبی نداشتند. سعید هم زیاد توی کوچه نمی‌آمد و با بچه‌ها بازی نمی‌کرد. یکی دوبار فقط دیده بودمش که اومده بود بیرون نون بخره.

ادامه مطلب...
۱۷ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

قالیچه گل قرمز


ننه گلاب سرفه ای کرد و شیشه شربتش را برداشت و چند قاشق خورد. بعد هم دوباره دراز کشید توی رخت خوابش و خوابید؛ چون اصلاً حالش خوب نبود. گلدانه دختر ننه گلاب از پشت دار قالی قرمزش ننه گلاب را نگاه کرد و غصه اش گرفت. او همین جور قالیچه اش را می بافت و فکر می کرد: اگر ننه گلاب بدتر شود چی؟ اگر دکتر بگوید خوب نمی شود؟ توی همین فکرها بود که یک دفعه در زدند. گلدانه دوید و در را باز کرد. عمو قربان بود. عمو قربان آمد توی اتاق و کنار رختخواب ننه گلاب نشست و گفت: چه طوری ننه گلاب؟ ننه گلاب سرفه ای کرد و یک چیزهایی گفت، اما از بس حالش بد بود، نمی توانست درست حرف بزند.

ادامه مطلب...
۱۵ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

ریشخند دلالان

سال1370دوم دبستان زمستان
اوضاع مالی خانواده خراب بود. حقوق معلمی پدرم 8200 تومان .مادرم قالی تنید. قالیچه ای با نقش نائین زمینه اُکر. من بافت قالی یاد گرفتم. چقدر عاشق قالی بافی شدم. دیگردنبال بازی های کودکانه و کوچه گرد نبودم . من خواب آن کفش های کوهدشت رامی‌بینم. نخ فروش به شرط آنکه در پایان بافت قالی رابرای اوببریم به ما نخ نسیه داد. ولی.....نخ فروش سر ما کلاه گذاشت...؟ ونخ هایش را نمناک به ما فروخت. پدرم کنار بخاری او را فحش داد و گفت: نخ های خامه توی یک کیلو 300 گرم نم دارند.
...ومن آرزو کردم کاش شکم گنده نخ فروش بترکد. قالی که تمام شد مادرم با اشتیاق نخ های تارراپاره کرد. صدای خرت خرت پاره شدن تارها نوای موسیقی شادی بود برای ما. پدرم قالی را برای او برد. ولی..... بعداز یک ماه دلال پول قالی را نداد. مادرم آرام گریه کرد. وپدرم کلافه مدام سیگارهما،بدون فیلتر کشید. با پدر رفتیم مغازه دلال.
پدر مرا نشان داد و بلند فریاد زد :

بی پدر می خواهم برای این بچه کفش بخرم.
آنوقت آرزو کردم کاش عباس آقا کفش های کوهدشت را نفروشد.
چند روز بعد پدر آمد. خندان. برای من و برادرم کفش خرید.
گل های قشنگ و رنگارنگ قالی ها برای مادرم ریشخند دلالان بود.


توضیح: از نویسنده این داستان اطلاعی ندارم
ادامه مطلب...
۱۵ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی

گل‌های بی آب

گل رز صورتی از پشت پنجره سرک کشید و گل‌های سرخ زیادی را روی زمین دید.

کش و قوسی به ساقه‌اش داد و گفت: چقدر تشنه هستم، شما هم مثل من تشنه‌اید؟

گل‌های سرخ گفتند: نه. ما آب نمی خوریم. کسی هم تا به حال به ما آب نداده

گل رز گفت: مرا مسخره کرده‌اید؟ پس چرا اینقدر شاداب و سرحال هستید؟ گل‌های سرخ از لحن تند گل رز رنجیدند و سکوت کردند.

جارو که تا آن زمان ساکت و آرام به دیوار تکیه زده بود، خندید و رو به گل رز کرد و گفت:

تو به آب نیاز داری چون ریشه هایت در خاک است ولی گل‌های قالی ریشه در قلب قالیباف دارند.


داستانکی از فرحناز یوسفی در کتاب حاجی فیروز
ادامه مطلب...
۱۵ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدمهدی میرزاامینی